در مورد ني ني عزيزم كه قرار توي دي ماه 89 بدنيا بياد

سلام. سلام به تك تك اونهايي كه هميشه به ياد منو دختر كوچولوم هستن.

سلام به تك تك اونهايي كه با اينكه هيچ نسبت خوني با ما ندارن ولي هميشه نگرانمون هستن.

الان كه بعد از مدتها به اينجا سر زدم و اينهمه لطف و محبت رو ديدم، دلم نيومد كه يه چند خطي ننويسم.

هستي من الان 3 سال و 5 ماهشه و همه عمرو زندگي منه. يه فرشته كوچولو كه شادي بخش لحظه هاي منه.

ما مشكلات زيادي رو پشت سر گذاشتيم و هنوز هم در گيري هايي هست اما خداروشكر مي كنم كه توي اين چند سال حسابي هواي مارو داشته.

اونهايي رو هم كه در حق ما ظلم كردن و مي كنن به خدا واگذار كردم.

بازم از همتون ممنونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 10:42  توسط مريم  | 

نمی دونم چه جوری شروع کنم. بعد از این همه وقت زمانیکه به وبلاگم سر زندم و این همه لطف و محبت دوستانم را که جویای حال من و دختر کوچولوم بودند؛ دیدم اشک شوق توی چشمام حلقه زد و قلبم از این همه محبت به لرزه افتاد.

عجب دنیای عجیبی کسانی که هفت پشت غریبه هستند و حتی تا به حال ندیدیشون نگران حال و روزتن اما اونایی که خون تنها پسرشون تو رگهای دخترم جاریه هنوز صورت ماه این فرشته کوچولو رو ندیدن.

پدر بزرگ دخترکوچولوی من، کسی که قانون بهش می گه ولی قهری روز دوم تولد دخترم به عنوان هدیه احضاریه فرستاده و بابت کمکهای کرده و نکردش از من و دختر کوچولوم شکایت کرده.

چی بگم که مادر و خواهرش چه می کنن دروغ پشت دروغ. تهمت پشت تهمت و ....

ولی هیچ کدوم از اینها مهم نیست هربار که توی چشمای دخترم نگاه می کنم تمام رنجها و خستگی ها از تنم به در میره.

خدایا بابت این هدیه آسمانی ازت ممنونم. از هستی زیبایی که به من بخشیدی ممنونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 19:26  توسط مريم  | 

هميشه عاشق پائيز بودم، اما از روزي كه تو توي زندگيم پا گذاشتي زيبايي پائيز برام چند برابر شده بود،  حالا ديگه عاشق پائيز نبودم،  عاشق قدم زدن با تو زير بارون پائيزي بودم، عاشق راه رفتن روي برگهاي خزوني و شنيدن صداي خش خش برگها زير پاهامون بودم. عاشق اين بودم كه تو هواي نمناك پائيزي زير درختهاي نارنجي رنگ روي نيمكت بشينم و سرم رو روي شونه هات بذارم، عاشق اين بودم كه زير بارون بايستم و منتظر اومدنت باشم، عاشق لحظه لحظه هاي باتو بودن بودم.

۸ تا پائيز از آشنائي ما مي گذره، ۸تا پائيز عشق با همه وجودم تجربه كردم. توي هفتمين پائيز عشق ما جاودانه شد و من و تو يكي شديم. اما اين دنياي بي رحم فرصت باهم بودن توي نهمين پائيز رو از ما گرفت.

بهرام من بي تو پائيز با همه زيبائي هاش برام بي رنگ و بي معني. با تو هر روز براي يه رنگ و بوي خاصي داشت اما بي تو روزها، هفته ها، ماه ها و فصل ها همه مثل هم سياه و تاريكن.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 15:18  توسط مريم  | 

  از همه دوستاي عزيزي كه با همدردي ها و نظرات و راهنمائي هاشون باعث دلگرمي من شدن صميمانه ممنونم.

  دوستايي كه شايد خيلي از اونها رو از نزديك نمي شناسم.  ولي انقدر به من محبت داشتن كه انگار سالهاست من اونها رو مي شناسم.

   بازهم ازهمه شما متشكرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 10:17  توسط مريم  | 

نمي دونم كار درستي مي كنم يا نه ولي يه حرفهايي هست كه مثل يه بغض توي گلوم مونده. بغضي كه بارها تو خلوت خودم شكسته شده اما هيچوقت تمومي نداره.

اين بار مي خوام با بهرام خودم با عشق شيرينم يه جور ديگه دردو دل كنم. مي خوام از بي رحمي اين دنيا و اين آدماش براش بگم. بگم  كه خوش به حالش كه نيست تا اين چيزارو ببينه.

بهرام من امرو دقيقا ۱۰۹ روز از رفتنت گذشته. ۱۰۹ شبه كه هرشب موقع خواب بعد از اينكه برات از خدا طلب آمرزش كردم ساعتها باهات دردو دل كردم و تو خيال خودم تو رو تو آغوش كشيدم.  امروز دقيقا ۲۵ هفته و ۲ روز از عمر موجود كوچيكي كه تو وجودم داره رشد مي كنه مي گذرده. موجودي كه براي من بيش از هرچيز سمبل عشق پاك شيرينمونه.  بعضي وقتها از خودم تعجب مي كنم كه چطور قلبم طاقت اين همه سختي و اندوه رو داره اما اينها تازه يه گوشه از مشكلات منه.

بار مصيبت من وقتي بيشتر مي شه كه كه توي اين ۱۰۹ روز حتي ۱ بار پدرو مادر و خواهرت سراغي از من نگرفتند كه ببينند من و بچه ام زنده ايم يا مرده تا چهلمت به عشق تو هرروز به مادرت زنگ زدم، يك روز درميان رفتم به ديدنش، اما دريغ از يك تماس از سوي اونها.

كاش مسئله فقط به همينجا ختم مي شد و مشكل فقط بي محلي بود. چهل روز از رفتنت نگذشته بود كه يه روز مامانت زنگ زدو من و مامان و بابا رو خواست كه بريم خونتون. ماهم از همه جا بي خبر رفتيم و نشستيم ، راستي بهرام جون تا يادم نرفته بگم كه تمام بدهي هايي كه به بانك ها و ملي خانم داشتي همه و همه از پول خودت كه شامل بيمه عمر و سنوات و حقوق مي شد پرداخت شد و هيچ بدهي به هيچ كس نداري فقط قسط بانك مسكن مونده كه من دارم پرداخت مي كنم.  خلاصه مطلب اينكه خانوادت هرچي كه تا حالا بهت كمك كرده بودن رو اعم از ماشيني كه بهت دادن و كمكي كه بابت عروسي و خريدن خونه بهت كرده بودن به عنوان بدهي رو كردن و گفتن كه پسرمون ۲۲ ميليون بدهكاره  و حالا كه پسرمون نيست زنش بايد اين پول و جور كنه و به ما بده در غير اين صورت خونه رو خالي كن تا ما بديم اجاره. خلاصه انگار يه سطل آب سرد ريختن روي سرم. جوابي نداديم و اومديم بعد از يه هفته زنگ زدم به مامانت و گفتم كه نتونستم ۲۲ ميليون رو جور كنم و اونهم هرچي از دهنش در اومد بار من كرد. من هم بدون جوابي تلفن رو قطع كردم.

بعد مامانت زنگ زده بود به مامانم و بهش گفته بود كه اونا بايد پول رو جور كنن و هزار تا حرف بي ربط و زشتي كه شايسته خودش بوده به مادر من زده.

بهرام جان مامانت آرزوي مرگ من و بچم رو مي كنه فقط به خاطر پول. باباتم كه فقط دنبال انحصار وراثت كه زودتر به حق و حقوقشون از خونه برسن.

بهرام جان باورت نمي شه كه حساب تمام طلبهاي خورده ريزي كه داشتي دارند، حتي به ۱۰۰ تومن ۵۰ تومن هاي ته حسابت رحم نكردن و از من گرفتن.

اما ديگه تصميم كه از حق خودم و بچم دفاع كنم اينبار كه شركت آورده بود يه بخش از طلبت رو بده وقتي گفتم كه سهم خودم رو مي گيرم بعد امضا مي كنم، چشمت روز بد نبينه بهرام جان مادرت به خاطر ۲ ميليون تومن پول گفت كه از امشب ميره و ۴۰ شب قرآن به سر مي گيره تا من بچه بميريم. گفت دعا مي كنه كه من اين پول و فقط خرج دوا و دكتر كنم. تو روي پدر و مادرم گفت كه دعا مي كنه پسرهاش  يك جا بميرن و خونش هميشه عذا باشه. جلوي نماينده شركت به باباي من مي گفت كه دخترت با پسرم تا ۱۱ شب تو كوچه ها بوده.  دختر ... رو قالب پسرم كردي و .... و هرچه لياقت خودشون بود به ما گفتن.

بهرام جان اينها آدمايي بودن كه هميشه مي گفتي بهشون اطمينان داري و مي دوني كه حق رو ناحق نمي كنن، كجايي كه ببيني براي ۲ ميليون تومان پول آرزوي مرگ منو بچه ات رو مي كنن.

خواهري كه بارهاي به خاطر اينكه به اون خوش بگذره دل من رو شكستي بدترين بي احترامي هارو به من و بچه ات مي كنه. همون خواهري كه وقتي رفتيم ماه عسل همراه ما اومد و با ما توي يك اتاق خوابيد.

پدري كه هميشه دم از مردونگي اش مي زدي فقط دنبال پولاته كه ببينه چي بهش مير سه كه زودتر صاحب بشه. گفته سر يه ماه اسباب اثاثيه من و مي ريزه توي كوچه. تلفن رو برداشته و به همه زنگ مي زنه مي گه پسرم ۲۲ ميليون بدهكاره !!!!!!!

به كي ؟؟؟ به پدرش؟؟؟!!!!!!!!

بهرام جان آبروت برات خيلي مهم بود ولي خانوادت برات آبرويي نذاشتن. نه تو محل كار ، نه تو محل زندگي و نه پيش ديگران.

چيزهايي كه گفتم خلاصه اي از  رفتار نا جوانمردانه خانوادت بود.

خانوادت خيلي خوب محبت هاتو جبران كردن. براي اونا من و بچه يه غريبه ايم. غريبه اي كه فكر مي كنن مانع رسيدنشون به اهدافشون هستيم.

من هيچوقت كسي رو نفرين نمي كنم. ولي از خدا مي خوام كه جواب بي حرمتي ها و حق كشي هاشون رو خودش بده و هيچوقت ازشون نمي گذرم.

از خدا مي خوام به منون ني ني نازم كمك كنه.

بهرام جون دوست دارم بيشتر از هميشه. براي ما دعا كن.

 

راستي دوستاي عزيز ديگه توي اين وبلاگ نمي نويسم. چون خواهر بهرام اين وبلاگو مي خونه و اينطور ي بدون اينكه با من در تماس باشن از حال من و بچه خبردار مي شن و ا زاين اطلاعات سوء استفاده مي كنن.

 وقتي هستي من به دنيا اومد يه جاي ديگه براش مي نويسم. دور از چشم نامحرمان.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 10:47  توسط مريم  |